منتظرالمهدی

داستان کیف معلم من

رشته کوچکی از نور خورشید در فصل پاییز،بندرعباس که کمتر از بهار نبود،خود را به رخ نسیم بهاری می کشید.فضای کلاس را هوای خوب و مطبوع درختان سر به فلک کشیده حیاط،پر(احاطه)کرده بود.
اما دیری نپاید که صدای همهمه در بین دانش اموزان کلاس 5الف به پا خواست و پسری (آرش)قد بلند و با هیکلی درشت،دو دستش را به هم می کوبید و فریاد میزند.
_محمدی باباش ساواکی هست.
گروهی از بچه دور محمدی که پسری کوتاه قد ولاغر بود جمع شده بودن و شروع به تمسخر او می کردن.اما محمدی سرش را به زیر انداخته بود وچیزی نمی گفت.در همین زمان آرش به او نزدیک شد و چانه او را گرفت و با نیشخندی زد و گفت.
_چرا هیچی نمیگی.
در همین زمان به سرعت و با صدای بدی در کلاس باز شد و مردی قد بلند وارد شد.یکی از پسر ها با حالت ترس به سمت آرش کرد و خیلی آرام و باترس گفت:معاون.
همه بچه ها حالا متوجه حضور معاون شده بودن و با دست پاچگی سعی می کردن تا سرجاهای خودشان بروند.
محمدی حالا می دانست از دست اذیت های بچه ها در امان است.بخندی از سر رضایت زد.
معاون که خیلی خشن به بچه ها نگاه می کرد و میشد عصبانیت را از چشم هایش خواند به سمت آرش رفت و گفت:باز چه دسته گلی به اب دادی.چرا کلاس رو سرت گذاشتی.
در همین زمان گوش آرش را گرفت و گفت:اخه من از دست تو چیکار کنم.این بار می دونم چیکارت کنم.اخراجت می کنم.
آرش با التماس و ناراحتی گفت:اقا بخشید من کاری نکردم.
معاون:پس این سر و صدا،که از کلاستون میاد چیه؟
معاون به سمت محمدی چرخید و گفت:باز چی شده که بهت گیر دادن؟
محمدی سرش رو به زیر انداخت و چیزی نگفت.
معاون:مگه باتو نیستم.
یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:آرش بهش می گفت بابات ساواکی هست و خیلی ها رو تا حالا کشته.
معاون که انگار کمی برانگیخته شده بود، گفت:هر دوتاتون بلند شین بیاین دفتر، باید تکلیف تون رو مشخص کنم.
معاون همین طور که گوش آرش رو گرفته بود به سمت در رفت و گفت:شلوغ کنید وای به حالتون.تا چند دقیقه دیگه معلم تون میاد.
در همین زمان که معاون به همراه بچه ها وارد دفتر میشد که دوتا مرد قد بلند و پرزور وارد حیاط شدن و به معاون نزدیک میشدن.
معاون با دیدن ها انها گفت:بفرمایید اقایون کاری از دستم برمیاد؟
یکی از مردها گفت:با اقای صداقت کار داریم.
معاون سرتاپای انها را نگاه کرد و به ارامی گفت:بفرمایید داخل دفتر هستن.
معاون انها را به سمت دفتر راهنمایی کرد و باهمراه بچه ها وارد دفتر شد.
داخل دفتر همه معلم ها به همراه مدیر که پشت یه میز نشسته بودن.مدیر به محض دیدن آن مرد اها از جاش بلند شد و با خوش رویی گفت:سلام.بفرمایید.
همان مرد با اقتدار گفت با اقای صداقت کار داریم.
حالا توجه همه معلم ها به سمت اقای صداقت که مردی جوان وخوش قیافه که سعی می کرد خون سرد باشد،بود.اقا صداقت از جاش بلند شد و گفت:در خدمتم.امرتون چیه؟
مردها به او نزدیک تر شدن و گفتن:باید با ما بیاین.
معاون که احساس خطر کرده بود،بچه ها را دم در برد و گفت:بیرون منتظر باشین تا به حسابتون برسم.
آقای صداقت گفت:برای چی باید باشما بیام.
یکی از مردها پوزخندی زد و گفت:یعنی خودتون نمی دونید.
اقای صداقت:نه.
مدیر پادرمیونی کرد و گفت:ایشون یکی از بهترین معلم های ما هستن.حتما اشتباه گرفتین.
مرد به سمت مدیر چرخید و اخمی کرد وگفت:هیچ تشتباهی در کار نیست.به دلیل پاره ای از توضیحات باید باما بیان.
در همین زمان آقای صداقت لب باز کرد تا چیزی بگویید.که مرد گفت:ایشون برعلیه شاه توطئه کردن.بازم حرفی می مونه.
مدیر با شرم و کمی نگرانی به آقای صداقت نگاه کرد.
مرد دست اقای صداقت رو گرفت و او را با خشونت و جلو همه همکارانش برد.انگار آقای صداقت گناهش را می دانست و سکوت کرده بود.از در دفتر که بیرون امدن بچه ها هر کدام گوشه ای ایستاده بودن.با دیدن محمدی فکری به ذهنش رسید و لبخندی از سر رضایت زد.
همین طور که ارام که به او نزدیک میشد گفت:کیف مو بردار.
محمدی مبهوت به او نگاه می کرد و آقای صداقت با چشم هایش از او می خواست تا اینکار را انجام دهد.اما محمدی چه باید می کرد.اصلا منظور معلمش چه بوده.محمدی به معلمش نزدیک تر شد و با کمی ناراحتی گفت:اقای معلم شما رو کجا دارن می برن.
آقای صداقت نگاهی از مهربانی به او کرد و گفت:بهزاد هیچی نیست.من زود میام.تو پسر باهوشی هستی می تونی.
یکی از مردان با تندی گفت:چقدر حرف میزنی.بچه تو هم برو تو کلاست.
آقای صداقت دیگه نتونست حرفی بزنه و انگار با حرف هایش سعی داشت بهزاد را متوجه کند.باید ببینیم چقدر متوجه حرف های معلمش شده و چه می کند.
در همین زمان معاون اورا صدا زد و گفت :بچه کجایی بیا دیگه.
بهزاد همان طور که در فکر بود به سمت معاون رفت.آرش زودتر از او به دفتر رفته بود و مدیر با او صحبت می کرد و انگار همه معلم ها به سرکلاس رفته بودن.
مدیر به آرش گفت:اخه با تو چیکار کنم.چرا این قدر شریی.
آرش سرش را به زیر انداخته بود وهیچی نمی گفت.
معاون به آرش نزدیک تر شد و گفت:این بار باید اخراج بشه.دیگه بار اخره.
مدیر پیش دستی کرد و گفت:ببخششی در کار نیست باید اخراج بشی.
معاون به سمت بهزاد چرخید و گفت:اخه شما دوتا چه پدر کشدگی با هم دارین.دوست باشین باهم دیگه.
بهزاد سکوت کرد و چیزی نگفت هنوز هم گیج حرف های معلمش بود.خیلی زیرکانه به دنبال کیف معلمش گشت.بلاخره روی صندلی کیف کوچک ودستی را پیدا کرد.
در همین زمان برای مدیری کاری پیش آمد و بیرون رفت.
چشم های معاون که از حدقه بیرون زده بود و به آرش گفت:الان برو سر کلاس،اما فردا با پدرت بیا.من کار تو رو یه سره می کنم.
آرش نگاهی به بهزاد کرد و اشک در چشم هاش حلقه کرده بود و با التماس گفت:آقا ببخشید دیگه از این اشتباه ها نمی کنم.قول میدم بار اخرم باشه.
همین طور که آرش التماس می کرد.بهزاد به صندلی نزدیک شد و از غفلت معاون استفاده کرد و خیلی سریع کیف را زیر پیراهن مدرسه اش قایم کرد.
معاون گفت:نمیشه.تو همیشه از این قول ها میدی.با اخرت نیست.
بهزاد هم دلش برای آرش سوخته بود به آنها نزدیک شد و گفت:آقا ببخشید قول میده دیگه تکرار نکنه.
آرش:راست میگه آقا.قول میدم به حضرت ابوالفضلی دیگه کاری با محمدی نداشته باشم.
معاون انگشت اشاره اش رو به سمت آرش گرفت و گفت:فقط همین یه بار به خاطری محمدی که خیلی بهش ارادت دارم می بخشمت.
کمی بعد انها به کلاس رفتن.
زمانی که زنگ اتمام مدرسه به صدا در آمد.بهزاد خیلی با احتیاط کیف خودش رو در دست گرفته بود و به سمت خانه می رفت.
در همین زمان،آرش به او نزدیک شد و از دور او را صدا زد.با شنیدن اسمش،بهزاد می ترسد به پشت سرش نگاهی می کند و با عصبانیت می گوید:چیه؟
آرش:دستت درد نکنه که ازم طرفداری کردی.
بهزاد به او توجه ای نمی کند و در حین راه رفتن،می گوید:کاری نکردم.
آرش می گوید:داداش کار بزرگی کردی.اگه کاری خواستی بگو برات انجام میدم.
بهزاد:باشه.
بهزاد اجازه نمی دهد او حرف دیگری بزند و پیاده به سمت خانه به راه می افتد.هنگامی که به خانه می رسد.ماشین پدرش را می بیند.حتما برای کاری به خانه امده.کمی می ترسد.هنوز هم به درستی نمی دادند که داخل کیف معلمش چیست؟اما حس های کرده.به خودش خون سرد می شود و وارد خانه می شود.
در پذیرایی را باز میکند پدر که در حال خوردن نهار است متوجه پسرش می شود.لبخندی می زند.
پدر:سلام پسرم.
بهزاد:سلام پدر.
پدر:چه خبر؟امروز مدرسه خوب بود.
بهزاد:آره.
پدر با ذوق گفت:راستی امروز معلم تون رو گرفتین.
رنگ بهزاد می پرد و به کیفش نگاهی می کند و چیزی نمی گوید.
پدرش:پس امروز حسابی بیکار بودین.کیف کردینها.
بهزاد سری تکان میدهد و می گوید:اره.
فورا به اتاقش میرود.وسایلش را می گذارد و سعی می کند کیفش را جای امنی قایم کند همه جا اتاقش را می گردد وبلاخره او را داخل کمدش قایم میکند و برای خوردن نهار بیرون می رود.
شب بعد از اینکه که مشق هایش را نوشت و هنگامی که مطمئن شد همه به خواب رفته اند. در اتاقش را بست وخیلی آرام کیف معلم را بیرون اورد و درش را باز میکند و با تعدادی برگه رو به رو میشود.برگه ها را بیرون می اورد و نگاهی می کند.متن ها را میخواد.تا حدود می فهمد چیست.قبلا اسم خمینی را از پدرش شنیده بود و اینکه برعلیه کشور توطئه میخواهند،انجام دهند.
کمی می ترسد اما مشتاق هست و سعی می کند متن را با دقت بخواند.اما چیز زیادی درک نمی کند.به فکر فرو میرود و نمی داند چه باید بکند.
فردا ظهر بعد از اتمام مدرسه بهزاد خیلی ارام به آرش می گوید امروز بیا خونمون،کارت دارم.
دم دم های غروب بود که آرش وارد خونه بهزاد شد.آنها به سرعت به اتاق رفتن.آرش برای اولین بار بود که به خانه آنها می آمد برای همین با تعجب همه وسایل و مبلمان اتاق بهزاد را نگاه می کرد.
بهزاد گفت:هنوزم حاضری کمکم کنی؟
آرش:داداش هرچی باشه.
بهزاد با کمی ترس به او نگاه می کند و می گوید:به کسی نمیگی؟
آرش:نه.چی شده داداش.
بهزاد به سمت کمدش می رود و کیف معلمش را بیرون می اورد.
آرش با تعجب کیف را نگاه میکند و می گوید:این کیف اقای معلم نیست.دستت تو چیکار می کنه.
بهزاد همه قضیه را برای آرش توضیح می دهد و برگه ها را نشان آرش میدهد.
آرش برگه ها را نگاه می کند وبا کمی تعجب او را نگاه می کند و میگوید:این ها رو به بابات نشون دادی؟
بهزاد:نه.ترسیدم.
آرش:اینها اعلامیه های امام خمینی است باید به دست مردم برسونیم.
بهزاد:تو این کارها رو تا حالا انجام دادی؟
آرش:نه.
آرش همه وسایل کیف را بیرون می ریزد و همه برگه ها را نگاه می کند شاید ادرسی بیابید.اما جست وجواش بی فایده بود.
آرش:هیچ ادرسی هم نداره.می خوای باهاشون چیکار کنی؟
بهزار سری تکان می دهد انگار هنوز مردد است ونمی داند چه کار باید بکند.بهزاد خیلی آرام که حتی به زور آرش توانست بشنود گفت:میخوام پخش کنم.
آرش خنده صدارای می زند و میگوید:دیونه شدی.اگه بابات بفهمه می دونی چیکارت می کنه.
بهزاد:من این برگه ها رو خوندم حرف های خوبی زدن.حرفهای اقای معلم همیشه سر کلاس همینها بود.می خوام به مردم کمک کنم.میخوام مردم هم این حرفها رو بفهمن.میتونی کمکم کنی.
آرش که حالا فهمیده افکار بهزاد کاملا با پدرش فرق دارد و پیشمان است بخاطر اینکه در این مدت او را با حرف هایش آزرده است.گفت:من تا حالا از این کارها نکردم داداش.اما به خاطر قولی که بهت دادم کمکت می کنم.
بهزاد:دستت درد نکنه.
آرش:البته داداشم از این کارها می کنه.می تونم ازش بپرسم که چیکار باید بکنیم.
بهزاد:خیلی خوبه می تونه کمک مون کنه.
آرش:باید خیلی مراقب باشی بابات نفهمه.
بهزاد با کمی نگرانی فقط سری تکان می دهد.
از همان شب آن دو با کمک هم دیگر با دست به کپی برداری از اعلامیه ها می پردازن.شبی که اعلامیه ها به تعداد قابل توجهی رسید.تصمیم گرفتن از فردا بین مردم پخش کنن.
فردا صبح بهزاد با رنگ پریده همان طوری که خیلی سفت کیفش را جلو شکمش گرفته بود وارد مدرسه شد.معاون او را دید و گفت:چیزی شده.
بهزاد لبخندی اکنده از ترس زد و گفت:نه.
دیگر اجازه نداد معاون حرف بیشتری بزند و با عجله به سمت کلاسش رفت.
هنگامی که زنگ تفریح به صدا در امد همه بچه ها با عجله بیرون رفتن تا مشغول بازی شوند.هنگامی که اخرین بچه از کلاس خارج شد.آرش در را پشت سر او بست.بهزاد خیلی با احتیاط برگه ها را از کیفش بیرون اورد و داخل کیف چند از بچه ها گذاشت.این کار را چندبار دیگر در بقیه کلاس ها انجام دادن.تک و توک بچه ها خبر بده بود و معاون به سختی بچه ها را کنترل می کرد تا خرابکار را پیدا کند.
بهزاد شبی به تنهای اعلامیه ها را داخل حیاط خانه (پشت در خانه ها )می انداخت که در همین زمان صدای شلیکی هوایی را می شنود.پشت سر آن صدای پدر را می شنود که می گوید:بگیرین این خرابکار.
بهزاد با شنیدن صدای پدرش می ترسد و به سرعت می دود.
پدرش به او میرسد واز پشت یقه لباس او را می گیرد و بهزاد با دست صورتش را می پوشاند.پدرش دست او را برمیدارد و سیلی محکمی به او میزند.
بهزاد همان طور که خیس عرق شده و با گریه از خواب بیدار می شود.
با صدای جیغ بهزاد،مادرش به اتاقش می آید.او را در اغوش می گیرد و می گوید:چی شده پسرم.
بهزاد:هیچی.
مادر کمی کنار پسرش می ماند و بعد از آن میرود.بهزاد به فکر فرو میرود وتا دم دم ها صبح نمی تواند بخوابد.
امروز صبح هم مثل تمام روزهای قبل به مدرسه می رود.دم در مدرسه معاون کیف همه بچه ها را بازرسی می کند.بهزاد بوهای می برود.کمی دستپاچه است و نمی دادند چه کند.در همین زمان فکری در ذهش جرقه می زند.فورا اعلامیه های که لای کتاب است را داخل پیراهنش به طوری که کسی متوجه نشود،قایم می کند. کیف را جلو لباس می گیرد به طوری،کسی متوجه برآمدگی لباسش نشود.هنگامی که وارد می شود معاون از جای که او را می شناسد ومی داند پدرش ساوکی است کیفش را نمی گردد.
بهزاد لبخندی از سر رضایت می زند و وارد می شود.پشت به معاون نفسی می کشد و خدا را شکر میکند در همین زمان آرش متوجه او می شود و به سمتش میرود.اجازه نمیدهد بهزاد چیزی بگوید و خیلی با عجله او را به پشت کلاس ها دید ندارد می برد.
بهزاد:وای خدا روشکر که آقای معاون ندید.
آرش:وای داشتم می مردم.گفتن الان می گیرند.
_از دور که می اومدم فهمیدم دارن می گردن واسه همین تو لباسم قایم کردم.
_اگه می گرفتن سرمون گوش تا گوش می بریدن.بازم به خیر گذشت داداش.
بهزاد:اگه بابام می فهمید دیگه خونه راهم نمی داد.
آرش با یه ذوقی به بهزاد نگاه می کنه و میگه:یه چیزی میخواستم بهت بگم.فردا صبح می خوان راهپیمایی کنن تو میای بریم.
بهزاد لحظه ای سکوت می کند و میگه:دوست دارم.اما نمی دونم.
آرش:من می خوام برم بیا.
بهزاد:مدرسه رو چیکار می کنی؟
آرش:نمیام.
بهزاد:اگه بابام بفهمه مدرسه نیومدم به جاش رفتم راهپیمایی دعوام می کنه.اما دوست دارم بیام.حالا یه کاریش می کنم.
آرش:بیا.حالا باهم یه کاری می کنیم.
بهزاد لبخندی میزند ومی گوید:می دونی آقای معلم رو زندانی کردن و دیگه هیچ وقت مدرسه نمیاد.
آرش:چقدر بد.آقای خوبی بود.خیلی چیزها بهمون یاد داد.
بعد از کمی صحبت انها به کلاس رفتن.
فردا صبح بهزاد به همراه آرش در بین خیل جمعیتی که برای راهپیمایی اماده بودن حضور داشتن.همه انها در خیابانی که منتهی به زندان شهر میشد به راه افتاده بودن و شعار می دادن.زندانی ها را باید آزاد کنید. ای شهید حق آیم به سویت،بهشت موعود در پیش رویت.از جان خود گذشتیم و با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی.
مرگ بر شاه و…
همه مردم یک صدا و کوبنده شعار می دادند و ماموران ساواک با اسلحه جلو انها ایستاده بودن و منتظر دستور تیر اندازی بودن.چندین بار به مردم اخطار داده شد اما آنها دست بردار نبودین و کوبنده تر از قبل شعار می دادن.بلاخره صبر ماموران ساواک تمام شد و شروع به تیر اندازی کردن.آنان خیلی وحشیانه اسلحه ها را به سمت مردم گرفته و تیراندازی می کردن و در همین حین تعداد زیادی از مردم زخمی شدن کم کم تمام خیابان پر از خون شد و با صدای تیرها بود که بعضی از مردم در حالی که متفرق میشدن هنوز هم دست از شعار دادن بر نمی کشیدن.بعضی دیگر به زخمی ها کمک می کردن و هر کسی به نوبه خود کاری می کرد.
در همین زمان بود که تیری به سمت آرش و بهزاد شلیک شد و یه دفعه یکی از آنها به زمین افتاد و اسفالت زیر سرش پر از خون شد.آرش کنار او نشسته بود وبا جیغ فریاد میزد یکی بیاد کمک دوستم تیر خورده.
آرش دست پاچه شده بود و نمی دانست چه کار باید بکند و گریه امانش را بریده بود هرچه سعی می کرد او را بلند کند اما نمی تونست.در همین زمان مردی به انها نزدیک شد و نبض بهزاد را گرفت و سری تکان داد.آرش گفت:چی شده؟
مرد:متاسفم.
دیگر چیزی نگفت و خیلی با عجله از انجا بلند شد.

*کاری از سایت منتظرالمهدی

دسته :  جوان, داستان, نوجوان

دیدگاه ها