منتظرالمهدی

صبر آل یاسر

صدای جگرسوزی می شنوم و یک نفس به سویش می دوم.

– ای از خدا بی خبر!… محال است به خداوند یکتا کافر شوم…

چون دیگر روزها یاسر و سمیه را با دست و پای بسته بر ریگ های داغ مکه خوابانده اند و تازیانه می زنند. هنگامه ظهر که می رسد چنان گرما آتشین می گردد که شکنجه گران را نیز تاب ماندن و تازیانه زدن نیست.

می روند و من خود را با مشکی می رسانم و آب بر دهان شان می ریزم. جان سوخته شان با مشتی آب جان می گیرد.

پشت دیواری خود را پنهان می سازم. برخلاف روزهای قبل، ابوجهل مانده است و همچنان تازیانه می زند و ناسزا می گوید. می زند و سمیه فریاد می کشد و من چشم بر دردش محکم می بندم. به شیون می گوید:

– کشتید او را… یاسر را کشتید، به خاطر خدایان از سنگ پست ترتان… مرد مرا کشتید…

یاسر را می نگرم، چشمانم گرد می شود و ضربان قلبم شدت می گیرد. سنگی داغ بر سینه اش گذاشته اند و تمام تنش خونین است. دست بر دهان می گذارم تا صدای گریستنم به گوش ابوجهلیان نرسد. یاسر را کشته اند. پیش از آنکه قدری آب به حلقش بریزم، پیش از آنکه پیغام بانویم را به او برسانم. آن روز در خانه ارقم که همراه سمیه و عمار شهادتین می گفت و مسلمان می شد و عهد می بست اگر سنگ هم از آسمان ببارد محال است به خداوند یکتا کافر شود، می پنداشتم نو مسلمان است و مبالغه می کند در ایمان. حال شرمسارم از نگریستن که سنگ بر سینه اش باریده و او همچنان مسلمان. چشم می بندم و به لا اله الا الله ی مسلمانی ام در تمام تنم تثبیت می شود.

هنوز دست بر دهان دارم که ابوجهل قدمی به یمین و یسار بر می دارد و تازیانه را بالای سر خویش می چرخاند:

– چه گفتی ای زن مجنون؟!… شهامتش را داری باری دیگر بگو تا دهانت را بدوزم و چشمانت را از کاسه در آورم…

سمیه دستانش را مشت می سازد و کمر را قدری از زمین بلند می کند و به فریادی دیگر:

-خدایان از سنگ پست ترتان… سر خم می کنید نزد مشتی مردار… شمایان از مردار پست تر…

ابوجهل تازیانه را پایین می آورد و باز بالا می برد و به تجدید پاینش می کشد:

– بگو به خدای محمد کافر می گردم تا دست از تازیانه زدن بردارم…

تاب نمی آورم، بیم آن دارم که سمیه نیز همچون یاسر کشته شود. مشک را از زمین بر می دارم و از پناه دیوار دور می گردم:

– صبراً یا سمیه!… صبراً…

ابوجهل سر به عقب می گرداند و من خود را به سمیه می رسانم و کنارش زانو می زنم و قدری آب بر دهانش می ریزم که با لگد ابوجهل به سویی پرتاب می شوم. درد در تمام تنم می پیچد و نفسم برای لحظه ای در سینه محبوس می گردد. دست بر زمین می گذارم برای برخاستن که لگدی دیگر از سوی ابوجهل دردی دیگر به جانم می افزاید و مشتی خون در دهانم جمع می شود. با همان حال خود را بر زمین می کشانم و سوی سمیه می روم که احداً احداً می گوید و رخساره اش تر است. آن گونه که انگار در اوج غربت، آشنایی یافته برای پناهنده شدن، به اشاره چشم، یاسر را نشانم می دهد و لحظه ای نفس در سینه پردردش حبس می شود.

اشک پرده می کشد بر دیدگانم. می لرزم و با پشت دست، خون از گرد دهان پاک می کنم و بریده بریده و بغض آلود می گویم:

– بانویم خدیجه گفته است به آل یاسر بگو شکیبایی پیشه سازند که…

ابوجهل تازیانه بالارفته را طوری پایین می آورد که بر تن هر دوی ما می نشیند:

– اگر کنیز خدیجه نبودی و دست ابوطالب حامی تان نبود آن لگد را چنان می زدم که هرگز چشم نگشایی…

دست بر کمر می گذارم و بی اختیار قد راست می کنم. از شدت درد تازیانه. سرآستین بر دهان می کشم و:

– که جایگاه شما بهشت است…

ابوجهل قدمی آن سوی تر می رود و خم می گردد تا نیزه اش را از زمین بردارد. می لرزم از شدت و وحشت، اما سمیه را هراسی نیست. باز می گویم:

این بشارتی است از سوی خدا…

سمیه جانی ندارد، اما به سختی:

– این سخن برایم آشناست…

صدایش به گمانم چند سالی پیرتر شده و دیگر نمی شناسمش. کلام رسول خدا را زیر لب تکرار می کند:

– فان موعدکم الجنه… الجنه…

ابوجهل دستار از سر برمیدارد و عمامه را نیز به گوشه ای می افکند و نزدیک می شود که سمیه فریاد می کشد:

– الله اکبر… اشهد ان لا اله الا الله…

از جای بر می خیزم و مقابل ابوجهل می ایستم. اما بسیار بی جان تر از درنده خویی چون او. مرا همانند کاهی به کنار می افکند و سوی سمیه می رود. زورم به ابوجهل نمی رسد، از پی اش قدمی ایستاده و قدری کشان کشان بر زمین می روم و سمیه فریادی دیگر بر می آورد:

– و اشهد ان محمدا رسول الله…

که ابوجهل نیزه را به نعره ای بالا می برد و من التماس می کنم:

– رهایش کن… او را نکش… التماست می کنم… او که برای تو خطری ندارد…

نیزه را بالا نگه می دارد و من به خیالم دلش به رحم آمده است. به سمیه می رسم و خود را بر تن رنجورش می افکنم که باز با لگدی به سویی پرتاپ می شوم و ابوجهل نیزه را وحشیانه به قلب سمیه فرو می کند و در دم خونش به اطراف پاشیده می شود و بر رخسار کریه قاتل. سر سمیه می چرخد سوی کعبه، سر یاسر نیز به همان سوی است و چهار چشم باز.

زار می گریم و شیوه کنان:

– صبراً یا آل یاسر!… صبرا…

درمانده سر به جستجوی یاوری می گردانم. آن سوتر، جوانان بنی هاشم مرا و جسد یاسر و سمیه را می نگرند. و ابوجهل بی رحمانه سوی عمار می رود که قدمی دورتر، از شدت شکنجه بیهوش گشته و خبر ندارد شهادت پدر و مادر را.

بخشی از رمان یوما – نوشته مریم راهی

دسته :  جوان, نوجوان

دیدگاه ها