منتظرالمهدی

 

داستان آرزوی شهادت

نسیم خنک بهاری به صورتش می خورد و به ارامی او را نوازش می کرد.چشم هایش را روی هم گذاشته بود و از این هوای خوب بهاری بندر استفاده می کرد.هر چه ماشین با سرعت تر میرفت،سرعت نسیم ها هم بیشتر میشد و حس خوبی داشت.در همین زمان بود که صدای بوق یک ماشین او را از عالم خودش بیرون اورد و با عجله چشم هایش را باز کرد که همسرش علی گفت:چیزی نیست استراحت کن.
گفت:حالم خوبه نیازی نیست.
زهرا به اطرافش نگاه کرد و گفت:چقدر ترافیکه.
_امروز تشییع شهدا.
زهرا خیلی سریع حرف علی رو قطع کرد و گفت:منم می خوام برم.
علی با تعجب نگاش کرد و یه اخم ساختگی کرد و گفت:حالت خوب نیست.یادت رفته دکتر چی گفته؟
_می دونم واسه بچه خوب نیست.اما دلم می خواد برم.
زهرا قیافه مظلومی رو به خودش گرفته بود و با کلی التماس تونست علی رو راضی کنه.انها ماشین رو پارک کردن و همراه دسته عظیمی از مردم که برای تشیع شهدا امده بودن به راه افتادن.واقع زیبا بود.پیکر شهدای که بعد از 30 سال برگشته بود به شهر و سرزمین شون و روی دستان پر مهر بندری ها می گذشت.چشم بعضی ها گریان بود و زیر لب زمزمه های می کردن.هنگامی که پیکر شهدا در جایگاه قرار گرفت.علی و زهرا هم نزد شهدا رفتن و انها را زیارت کردن.زهرا سرش رو بر تابوت شهدا گذاشته و دعا می خواند و برای همسر و فرزندش دعا می کرد.از شهدا می خواست تا کمکش کنن تا فرزندش را به خوبی تربیت کند.اما علی هم در کنار زهرا ایستاده بود و دعا می کرد.چشم هایش پر از اشک بود.اما اشک چی؟؟؟ایا به حال شهدا غبطه می خورد.ایا حسادت می کرد و خودش را از قافله شهدا جدا شده می دانست؟؟؟انها بعد از چند ساعت که با شهدا بود و دلشان حسابی سبک شد به سمت خانه به راه افتادن.
چند روزی از این ماجرا می گذشت.اما فکر علی حسابی مشغول بود.شب بعد از این که با هم شام خوردن.علی به پذیرای رفت و مشغول پیام دادن بود.بعد از چند دقیقه لبخندی برلب هایش نشست.اما این لبخند از چه ناشی میشد ایا خبر خوبی در راه بود یا حادثه ای شوم؟زهرا با یک ظرف میوه به سمت شوهرش امد و کنارش نشست.با عشق به صورت هممسرش نگاه کرد و گفت:از چی خوش حالی؟
_هیچی.
_یه خبری شده که لبخندی رو لبت هست.بگو چی شده.می دونی که صبر ندارم.
علی لبخندی زد.خیلی زود جدی شد و گفت:نظرت درباره شهیدها چیه؟
زهرا یه لحظه از سوال علی تعجب کرد.یعنی تو این دوسالی که ازدواج کرده بودن و خیلی هم درباره شهادت با هم صحبت کرده بودن.علی نظر شو نمی دونست.
زهرا همون طور که لبخندی بر لب داشت .با یه اخم ساختگی گفت:یعنی نمی دونی؟
علی خیلی اروم گفت:می دونم.اما می خوام ببینم نظرت هنوز مثل اون وقت هست.
زهرا با خودش فکر کرد هنوزم مثل اون وقتها فکر می کنه و برای شهدا احترام خواستی قائل هست.هنوزم معتقده که اونها رفتن و شهید شدن تا امروز ایران امنیت داشته باشه….
پس هنوزم مثل قدیم ها فکر میکرد.گفت:هنوزم برای شهیدا احترام قائل هستم.
علی انگار خوش حال بود که در این دوسال نظر همسرش تغییر نکرده برای همین خیلی اروم گفت خدا رو شکر.چند دقیقه ای بین اونها سکوت بود که زهرا گفت:منظورت از این سوال چی بود؟
انگار دل علی برای یه لحظه هم شده برای همسر و فرزندش شور افتاد.سکوت رو شکست و گفت:اگه یه وقتی جنگ بشه چیکار می کنی.
زهرا با شیدن این حرف جدی شد و گفت:قراره جنگ بشه تو ایران؟
_نه.
زهرا انگار خیالش راحت شد و گفت:یه لحظه فکر کردم به خاطر تحریم ها و مشکلاتی که داریم .دشمن های ایران قراره حمله کنن.
_نه.اما خوب خیلی از کشورهای اطراف ایران هستن که جنگه.
_متاسفانه.
_تا حالا به شهادت فکر کردی؟
زهرا با نگرانی به همسرش فکر کرد و انگار نگران سوالهای عجیب و غریب همسرش بود و گفت:تو امشب یه چیزیت شده؟
علی با صدای بلندی خندید و گفت:چیزی نشده فقط داریم حرف می زنیم.
_قبلا هم گفتم که ادم برای شهید شدن یه روح والا می خواد.هر کسی نمی تونه ارزوی شهادت رو بخواد.
انگار علی برای گفتن حرفش مردد بود دقایقی سکوت کرد و در چشمان متلاطم همسرش نگاه کرد و زهرا هم چون یک زن خوب و فداکار همسرش را درک می کرد وبا بغض گفت:از طرف ادارتون می خوان نیرو بفرستن.
علی انگار می ترسید به همسرش نگاه کند.همون طور که سرش را زیر انداخته بود گفت:خیلی وقته که دارن نیرو واسه مناطق جنگی می فرستن.
زهرا به یکباره دلش ریخت.از چیزی که می ترسید سرش امد.وسط حرف علی پرید و گفت:به تو گفتن باید بری؟
_نه،نه.اما خوب دوست دارم برم.
دقایقی زهرا سکوت کرد و به گذشته فکر کرد و زمانی که علی با داشتن فوق لیسانس عمران تصمیم گرفت همه کارها رو کنار بزاره و یه پاسدار باشه.با وجود این که میدونست شرایط شغلی بهتری رو داره و به نسبتش وضع مالی بهتری رو خواهد داشت.اما پای علاقه و کاری که دوست داشت موند و پاسدار شدن، رو انتخاب کرد.البته در تمام این مدت از زهرا هم برای پاسدار شدن اجازه گرفته بود و بهش قول داده بود که اتفاقی برای زندگی شون نیفته.
علی که سکوت زهرا رو دید گفت:اگه تو بخوای نمیریم.
با گفتن این حرف به اتاقش رفت و در رو پشت سرش بست.شاید باید فکر می کرد و دوباره دو،دو تا چهار تا می کرد اصلا با وجود بچه ای که تو راه بود ایا رفتنش درست بود.درسته که شهادت ارزوش بود اما از کجا که شهید میشد شاید جانباز میشد و هر چیزی امکان داشت اتفاق بیفته.
در گوشه ای از پذیرای زهرا در سکوت خانه با خودش خلوت کرده بود و همه سعی خودش را می کرد تا تصمیم درست بگیره.اما تصمیم درست چی بود؟باید میزاشت علی همسرش،پاره تنش،عشق روزهای جوانیش میرفت.اگه میرفت و براش اتفاقی می افتاد،زهرا می تونست طاقت بیاره و صبور باشه.می تونست فرزندشو درست تربیت کنه.در حالی که فقط ماه دوم بارداری رو میگذروند.
هر دو انها تمام شب را بیدار بودن و به پیامدهای کاری که می خواستن کنن، فکر می کردن.موقع نماز صبح بود که با هم نماز خوندن.زهرا خیلی اروم گفت:من فکر کردم.
انگار الان باید تعیین بشه که علی میره یا نه؟ برای همین دلش یه لحظه گرفت.به سمت زهرا برگشت و همون طور که در چشمانش نگاه می کرد گفت:خوب؟
با بغضی که زهرا نمی دونست ناشی از خوشحالیه یا ناراحتی گفت:برو.
_راضی،راضی.
زهرا سری تکون داد و اشک های که در چشمش بود، پاک کرد و گفت:وقتی دوست داری بری و می خوای یه کمکی کنی.خوب منم به خاطر خدا راضی میشم.
علی از سر جانماز بلند شد و بوسه ای برسر همسرش نشاند و گفت:ممنونم بانوم.
علی از اون روز با اشتیاق به دنبال کارهاش رفت.تا این زمان به پدر و مادرخودش و همسرش حرفی نزده بودن.چون می دونستن که اونها رو از این راه منصرف می کنن.هر چند انها پدر و مادر بودن و نمی تونستن دوری فرزندشان رو تحمل کنن.اما زهرا و علی تصمیم خودشون رو گرفته بودن و حاضر بودن همه سختی ها رو تحمل کن.
الان زهرا ماه 6بارداری را می گذراند و علی هم تا چند روز اینده برای اموزش میرود.کم و پیش پدر و مادرهایشان را در جریان گذاشته اند.اما انها زهرا و علی را جدیی نگرفته اند.هفته دیگه قراره علی برای اموزش بره و انها نمی دانن که چگونه این پیام را به والدین شان بدهند.عصر امروز انها با یک جعبه شیرینی به سمت خانه علی به راه افتادن.دقایق داشت سپری میشد و علی سکوت رو شکست و همه چیز رو گفت.پدر و مادرش که میدین همه چیزی جدی ایست.کمی انها رو دعوا و مخالفت کردن و مادر علی چقدر از زهرا ناراحت بود که جلو همسرش را نگرفته و انان را ملامت میکردن که چرا به فکر فرزندشان نیستن.اما انها مصمم بودن و فقط به هدف شان فکر میکردن.با کای اصرار و همراه مخالفت، والدین شان راضی شدن.
امروز صبح زهرا دل تو دل نداشت و همه اش نگران بود و می دانست همه چیز جدی شده و باید در نبودن علی صبور باشد.برای همین اول صبح کمی به خودش رسید و همسرش را با مهر فراوان راهی کرد.هنگامی که علی را از زیر قران رد میکرد .برایش دعا کرد تا سالم برگرده.علی هم خیلی به او اصرار میکرد تا مراقب خودش باشد.زمانی که علی رفت.نا خوداگاه اشکهای زهرا جاری شد اما به خودش دلداری میداد.علی ازش خواسته بود در زمانی که نیست به خانه مادرش برو.برای همین زهرا لوازمش را جمع کرد و رفت.
امروز علی بعد از طی دوره های سخت نظامی به خونه برگشت.این بار زهرا خیلی خوب از همسرش استقبال کرد و خستگی تن همسر را به جان خرید.روزها داشت سپری میشد و علی هم منتظر بود تا به سوریه برای جنگیدن برود.از طرفی هم زهرا دوست داشت که همسرش در ماه های اخر بارداری کنارش باشد و فرزندشان که یه پسر بود رو ببینه.البته علی هم قول داده بود که برای وضع حمل زهرا اگر توانست بود که برمیگردد.
امروز باز هم انها با هم مشغول خواندن کتاب بودن که تلفن زنگ خورد.انگار این بار صدای تلفن با،بار های قبل فرق داشت.دل زهرا که ماه هشت بارداری را میگذران و همه سعی خودش را می کرد تا نگران نباشد.اما با اتفاق های که افتاده بود و تصمیم های که گرفته بودن چگونه می توانست نگران اینده نباشد.دلهره عجیبی داشت.انگار وقت رفتن بود.علی تلفن را جواب داد .برای این که همسرش چیزی متوجه نشود به اتاق رفت و مشغول حرف زدن شد.اما زهرا پی برده بود که اتفاقی در راه است.سعی می کرد خودشو با دعا و ذکرهای که زیر لب می گفت اروم کنه.درست نمی دونم چقدر گذشت اما زمان برای انها به کندی می گذشت.علی با اتمام تماس چشم هایش خیس بود.اما چرا؟؟؟مگه چی شده؟؟؟مگه حادثه شومی در راه بود یا نه.چگونه این خبر را به همسرش می داد.مگه قول نداده بود که تا زمان وضع حمل زهرا کنارش باشه.پس حالا باید چیکار می کرد.ها؟چگونه باید می رفت و درحالی پسرش را ندیده.دقایقی پشت در اتاق ماند و به خدا توکل کرد و همه سعی خودش رو کرد تا خودش رو عادی نشون بده.به سمت همسرش رفت و کنارش نشست که زهرا گفت:کی بود؟
_یکی از همکارهام بود.
_چی میگفت.
_هیچی.
زهرا به همسرش نگاه کرد و گفت:یه چیزی شده من می دونم.
ولی علی تا کی می توانست پنهان کند.بلاخره که باید می گفت به همین زودی باید برود و زهرا و پسرش را برای مدتی تنها بزارد.او راهی را انتخاب کرده بود که بازگشتی نداشت و هیچی هم معلوم نبود شاید سالم برمی گشت و شاید هم نه.اما چگونه می توانست پسرش را نبیند.
علی با بغض که دلیلش هم برای خودش پنهان بود.گفت:باید برم.
در همین زمان بود که زهرا دلش ریخت و استرس و نگرانی که داشت باعث شده بود پسرش هم تکان بخورد.اهی که ناشی از تکان شدید فرزند بود کشید که علی نگران به سمتش چرخید و گفت:چی شد؟حالت خوبه.
زهرا با درد گفت:اره.
علی کمکش کرد تا کمی دراز بکشد.زهرا گفت:کی باید بری؟
_استراحت کن.
_باشه.فقط بگو کی؟
_قراره چند روز دیگه عملیات کن باید بریم.شاید هفته دیگه بریم.
_چقدر زود.
_حالا استراحت کن.بعدا درباره اش حرف میزنیم.
علی او را تنها گذاشت تا کمی استراحت کند.زمانی که مطمئن شد زهرا کاملا خواب است.اماده شد و پیاده بیرون رفت.باید کمی با خودش فکر می کرد و خلوتی با خدای خودش داشت.در تاریکی و سکوت شب میرفت.اما به کجا و کدام مقصد نا معلوم خودش هم نمی دانست.دقایق به تندی سپری میشد و او در خودش غرق بود و زمان را متوجه نمیشد.اما زمانی خودش را یافت که کنار امامزاده سید مظفر بود.سلامی کرد و وارد شد.ان شب تا دیر وقت ماند و مشغول عبادت با خدای خودش بود.از خدا خواست تا کمکش کند چگونه می توانست برود در حالی که فرزندش را ندیده.ایا اصلا ارزوی شهادت کار خوبی بود.اصلا چه شد که از خدا خواست تا شهید شود.در حالی در تمام این سالها همه ارزو و دعایش از خدا این بود تا عمر طولانی به او بدهد تا بتواند به کشورش و اسلام خدمت کند.حالا که خوب فکر میکرد.یادش می امد در کنار کارهای خوبی که دوست داشت انجام داد.دوست داشت تا مرگ ماندگاری داشته باشد.مرگی که بعد از او سالها اسمش باشد.دنبال شهرت نبود.اما دوست داشت اسمش به نیکی یاد شود.شاید شهادت از نظرش بهترین نوع مرگ بود.هم دنیایش را اباد کرده بود با استفاده از نامی که برایش می ماند و هم اخرتش را.شاید هم این قدر گناهکار بود که خدا ارزویش را براورده نمی کرد.شاید هنوز هم زود بود برای مرگش و رفتن از پیش خانواده اش.مگه هر کی رفت جنگید قراره شهید بشه؟؟؟اری حالا یادش می اید زمانی که تازه فهمیده بود قرار است پدر شود و همراه همسرش برای تشیع شهدا رفته بودن و تابوت شهدا که با افتخار بر روی دستان مردم طی میشد.درست همان زمان بود که از خدا شهادت را خواست و از فردای ان روز پی گیر کارهایش برای رفتن به سوریه و جنگیدن شد.حالا در راهی قرار داشت که خودش هم به درستی سرگذشت خانواده و خودش را نمی دانست.اصلا زهرا صبور بود و می توانست بار زندگی را به دوش بکشد.اما به خود دلداری میداد که بانو و همسرش را به درستی انتخاب کرده.زمانی که با استفاده از خانواده اش با زهرا اشنا شده بود.عاشق رفتار و طرز فکر اسلامی و انقلابی او شده بود.مطمئنن در زمان دوری علی از خانه،زهرا به خوبی می تواند با توکل به انبیا این دوری را پایان بخشد.
از طرفی هنگامی که علی خانه نبود.زهرا با خودش خیلی فکر کرد.راهی که علی داره میره کاملا درسته.علی داره میره از شهر و کشوری که ارامگاه حضرت زینب(س) هست،دفاع کند.همان طور زمانی که امام حسین(ع)برای امر به معروف و نهی از منکر جنگید تا اسلام را نگه دارد.حضرت زینب بود که هم چون یک شیر زن با گفتن وقایع کربلا،یاد برادر و اتفاق های که افتاده رو زنده نگه داشت.پس الان باید بار دیگر جوانان مسلمان با جنگیدن و دفاع از حرم بی بی ،یاد و ارامگاه اش را سالم نگه دارند.پس زهرا هم باید همچون زنان دیگر از عشق زندگیش می گذشت.او هم باید مثل زنان و مادران صبور دیگر ایرانی که فرزندانشان را برای جنگ ایران و عراق فرستان صبور باشد و راه دعا را پیش بگیره.پس در کارش مصمم بود و باید همسرش را برای دفاع از حرم بی بی می فرستاده.تا شاید او هم از همسرش به عنوان یک مدافع حرم یاد کند.از خدا خواست تا در این راه کمکش کند.
هنگامی که علی به خانه برگشت.زهرا را ارام در خواب یافت.کنارش بر روی تخت نسشت و ارام نگاهش کرد.تا یک هفته دیگر او را برای مدت طولانی نمی دید.داشت به جای میرفت که غریب بود و باید سختی های زیادی می کشید.باید از تعلقات دنیاش می گذشت.اون جا خبری از اب،که هر روز حموم بره نبود.اونجا خبری از غذاهای خوش مزه ای که زهرا با عشق و علاقه برایش می پخت نبود و خیلی از چیزهای دیگه.
دو روز می گذشت و در تمام مدت علی مرخصی گرفته بود و در کنار زهرا بود تا این روزهای اخر را با او بگذراند.همه نگرانی علی از این بود که چرا برای تولد فرزندش نیست.از طرفی هم با وجود استرس های که زهرا داشت و به خصوص که بفهمیده بود علی می خواهد برود و شاید برگشتی هم در کار نباشد برای همین استرس و نگرانیش دو چندان شده بود و بچه دو روز بود تکان نمی خورد.هم باید نگران علی باشد و هم نگران کودکش.برای همین به دکتر رفتن.دکتر بعد گرفتن سونوگرافی،تشخیص داد که فرزندشان تکان نمی خورد و هر چه زودتر باید زهرا رو اماده می کردن تا فرزندش را به دنیا بیاورند.همان شب در حالی که همه نگران زهرا و فرزندش بودن انها را،راهی اتاق عمل کردن.در تمام این مدت علی از دکتر خواسته بود تا فرزندش را سالم به دنیا بیاورد.در حالی از خدا می خواست تا حال انها هر چه زودتر خوب شود.همراه والدین زهرا و خودش پشت در اتاق عمل بودن و ذکر می گفت.ساعت ها می گذشت و انها منتظر بودن.در حالی که تا چند روز پیش فکر میکرد.همسرش باید به تنهایی فرزندشان را به دنیا بیاورد.اما دست تقدیر کاری کرده بود تا علی کنارشان باشد.از طرفی هم دکتر گفته بود که این زایمان زودرس ناشی از استرس و نگرانی های زهراست.نگرانی های که بخاطر همسرش بود و علی از خودش بدش می امد که باعث پریشانی همسرش و این اوضاع شده بود.پس با همه وجود از خدا می خواست تا حالا زهرا خوب شود و انبیا را واسه بین خودش و خدایش قرار می داد.
بعد از طی ساعت های طولانی برای زهرا و خانوادش اش پسرش سالم به دنیا امد.دکتر از اتاق عمل بیرون امد و خبر سلامتی فرزند و همسرش رو داد.همان جا بود که علی بخاطر سالم بودن کودک و همسرش و این که توانسته کودکش را ببیند،سجده شکر به جا اورد.
اولین کسی که کودکش را دید خود، علی بود و با همه عشق او را بغل کرد و گونه کوچک و قرمزش را بوسید.خوش حال بود که فرزندش را می بیند.ارام دستی بر سرش کشید و باز هم خدا را بخاطر کودکی که خیلی شبیه او بود شکر کرد.
زهرا هم با دیدن فرزندش خیلی خوش حال بود و تو پوست خودش نمی گنجید.خانواده هاشونم خیلی خوش حال بودن.مادر علی هنوز هم با انها سر و سنگین بود و دوست نداشت که علی به سوریه برود.پدر علی که مرد متدین و فهمیده ای بود،هم با وجود این دوست نداشت پسرش ازش جدا بشه اما به علاقه های علی احترام گذاشت.انها معتقد بودن که با به دنیا امدن فرزندانشان مادر علی هم با انها خوب میشود.اما مادر علی نوه اش را باعشق بغل میکرد اما هنوزم هم نمی توانست علی را به خاطر کاری که می خواهد کند ببخشد.باید بهش حق بدهیم او مادر بود و چگونه می توانست پسرش رو تنها بزاره.پس حق داشت با عروس و پسرش سر و سنگین باشه.هنوزم ته دلش امید داشت با به دنیا امدن نوه اش،علی هم از رفتن دست بکشه.
روزها داشت می گذشت.با وجود این که علی به پسرش،که به عشق حسین،اسمش رو امیرحسین گذاشته بودن داشت وابسته میشد.اما باید میرفت و از پسرش دل می کند.برای همین زهرا با وجود این که به تازگی مادر شده بود و حس مسئولیت بیشتری میکرد.باید علی رو همراهی میکرد و به او دلداری میداد.هنوزم مادر علی با علی سر و سنگین بود برای همین زهرا از علی خواست تا شب اخر کنار مادرش باشد و دل او را به دست بیاره.بعد از نماز مغرب و عشاء بود که علی به سمت خانه مادرش به راه افتاد.بعد از سلام و عیلک با مادر و پدرش بود.که حس کرد حال مادرش خوب نیست داره صورتش زرده و به درستی نمی تونه صحبت کنه.حتما به خاطر علی بود که حالش خوب نیست از این که باعث ناراحتی مادرش شده از خودش ناراحت شد.اما راهی بود که انتخاب کرده و نمی تونه نره.با هم مشغول خوردن شام بودن و مادر علی در همه زمان به پسرش نگاه میکرد.انگار نمی تونست ازش دل بکنه.در طول این چند روز چند بار بهش گفته بود که نره.اما در تمام مراحل علی گفته بود میره و از مادرش خواسته بود تا براش دعا کنه.در همین زمان بود که حال مادرش بد شد و همان جا از حل رفت.علی و پدرش هراسان او را به بیمارستان رساندن.دکترها بعد از معاینه او معتقد بودن که یه سکته خفیف رو رد کرده.تمام شب مادرش بی هوش بود و علی در اتاق مادرش مانده بود تا برای اخرین بار او را ببیند.از خدا خواست تا به مادرش کمک کند و علی تازه فهمیده بود که راهی که داره میره چه سختی های داره.تو این راه حتی نزدیک بود همسر و مادرش رو هم از دست بده.بعد از نماز صبح مادرش به هوش اومد و با دیدن علی،لبخندی زد و به ارومی گفت:برو.
معلوم نیس در این مدت چه اتفاقی افتاده که مادرش اجازه رفتن علی رو داده.
_چی مامان.
_برو سوریه و از حرم بی بی دفاع کن.
لبخند قشنگی روی لبهای علی نقش بست و گفت:مامان ممنونم.
کمی با مادرش حرف زد و زمانی دلش ارام شده بود به خانه رفت و اماده شد و در فرودگاه با بدرقه خانواده اش به سمت تهران به راه افتاد و از اونجا هم قرار بود به سوریه برن.
زمانی که علی رفت.تازه زهرا فهمید چه گوهر با ارزشی را راهی سفر کرده.چگونه می توانست دوری علی رو طاقت بیاره.وقتی به خونه خودشون رسید به اتاقشون رفت و کودکش را به مادرش سپرد و تازه فهمید که در همین زمان کوتاه دلش برای علی تنگ شده.عکس های عروسی شون رو نگاه می کرد و همون طور اشک می ریخت.قرار بود علی تو یه عملیات شرکت کنه.اگه برنمی گشت چی؟اگه دیگه کنارش نبود.اگه بزرگ شدن امیر حسین رو نمی دید چی؟زهرا چگونه می تونست طاقت بیاره.پس باید مثل تمام این چندماه باز هم به انبیا توکل میکرد تا باری از روی دوشش برداشته بشه.زهرا اگه عاشق علی بود پس باید به علاقه های علی هم احترام میزاشت.علی خودش خواسته بود تا راهی این سفر و شهید بشه.
از طرفی هم علی در هواپیما داشت به پسر چند روز اش فکر می کرد و همسر و خانواده ای که اجازه دادن بودن تا او برود و خدا رو شکر می کرد که توانسته همه دلوابستگی ها رو ول کنه و به جایی بره که هدف فقط کمک به اسلام و کشورشه.
روزها داشت می گذشت وامیرحسین در حال بزرگ شدن بود و زهرا و علی هم با هم در ارتباط بودن.زهرا هنوز خوش حاله که علی هست و خدا رو شکر می کرد.شب قبل عملیات تمام شده و به غیر از یه تیر که به بازو علی خورده بود.هیچ اسیب جدی ندیده بود و قرار بود به همین زودی ها برگرده خونه.
روزی که علی به خونه برگشت.زهرا به مناسب ورودش یه مهمانی بزرگ داد و همه خانواده رو دعوت کرد.می خواست از شوهرش یه استقبال خیلی خوب کنه.استقبالی که در شان همسرش باشه و در تمام مدت مثل پروانه دور همسرش می گشت.علی که در تمام مدت در کنار فرزندش بود و با او بازی می کرد.اما می دانست دوباره باید برود و از امیر حسینش دور بشه.اخه اون به این دنیا تعلق نداره.
امروز روزی است که علی قراره دوباره برگرده.اما امروز استقبال پر شکوهی رو خواهد داشت.امیر حسینش تازه یاد گرفته بگه بابا،اما علی نیست که این بابا گفتن های شیرین کودکش را بشنود.امروز به عشق ورود دلاور مردی که شجاعانه جنگید خیابان های شهر به پارچه های که زینت دهنده اسم علی بود اراسته شده بود.صف طولانی مردمی که لباس های سیاه به تن داشتن درخیابان خود نمایی می کرد.مردمی که به عشق مردی امده بودن که جان خود را فدای امنیت و اسایش انان کرده بود.پس خود را موضف می دانستن در مراسم او حضور داشته باشن.در همین زمان بود که ماشینی که با گل و پرچم کشورمون تزیین شده بود و حامل پیکر علی بود،رسید.زهرا و پسرش اولین کسانی بودن که به پیکر همسرش نزدیک شدن.زهرا به قدری صبور بود که حتی برای شوهرش گریه هم نمی کرد.بلکه خوش حال بود که علی به ارزوش رسیده.و خیلی با شکوه تابوتش بر روی دستان پر مهر مردم می گذشت.

* کاری از سایت منتظرالمهدی

دسته :  جوان, داستان, نوجوان

دیدگاه ها